خرید بک لینک
زمستان سفید؛ زمستان پیراسته و پاک؛ چه زود مرهم گذاشتی همهی زخمهای این چند سال را... چه زود تمام شد آنهمه تیرگی اگرچه هزار سال گذشت!حالا چیزی برای رسیدن نمانده؛ انتظاری برای کشیدن نیست! بگذار همینطور روزها آرام و پشت سر هم سپری شوند...زنده باد این روزها... زنده باد تو... زنده باد زلزله و آلودگی هوای تهران که نمیتواند ذرهای دلم را بلرزاند...+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 12:59&nbsp توسط سید عماد موسوی  | 

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:19

میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 3:13&nbsp توسط سید عماد موسوی  | 

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:19

گفتی: بعضی وقتها به خودم میآیم و میبینم ساعتهاست اسمت توی ذهنم مدام تکرار شده است؛ و از دلتنگی گفتی و از روزهایی که من نبودهام!و من حواسم فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دستهای هم خیره میشدیم و همه چیز را از دستها و شکل و حالت ناخنها و لمسشان میفهمیدیم...و دستهای تو برای من قبلهای بود که میتوانستم رو به آن کفر و ایمان را فراموش کنم...و تو گفتی: ناخنهات را اینطور از ته نگیر... و قطرهی اشکت چکید بر همان انگشتها که جز برای تو نبود...ای دیوانه که با تو در تمام کوچههای تجریش و دزاشیب قدم زدهام و اگر در بالکن آپارتمانی، گلدانی دیدهایم به انگشت به هم نشان دادهایم؛ انگار با تو در تمام آن خانهها، سالهای سال زندگی کردهام و انگار با تو د

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 15:19

صفحه بندی